AHGhaznavi

وبلاگ امیرحسین غزنوی

وبلاگ امیرحسین غزنوی

AHGhaznavi

به نام خدا!

سلام.

من امیرحسین غزنویم و اینم وبلاگمه! وبلاگم کلا آزده و موضوعاتش ممکنه با هم تفاوت زیادی داشته باشن. المپیاد کامپیوتری هم هستم! میتونید توی بخش پیشنهادات و انتقادات نظراتتون رو به صورت عمومی و خصوصی بیان کنید.

راستی! مصطفی مداحی، دوست خوبمم توی وبلاگ متن میزاره! از دست ندینشون!

ممنون.


!!! در صورت هرگونه خرابی لطفا گزارش دهید !!!

آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «سایر» ثبت شده است

میدونم که نمیدونی

به نام خدا


یه وقتایی هست که آدم نمیدونه چه نظری درباره ی چیزی که میدونه بده. یه وقتایی هست که دونستن آدم ندانم کاری هاشو شروع میکنه و دانشش نادون میشه و نادانیتش احساس دانایی میکنه. این زمانا فقط یه نفر میدونه که تو چی میدونی. که البته، تو هیچ وقت نمیتونی بفهمی اون چی میدونه!


خودم و خودم ...

یه سری شبا دنبال یه کوچه هایی میگشتم که سر صدایی نباشه ،سال به سال کسی ازش رد نشه،از نور و ماشین و.. خبری نباشه

تا خودم و خودم خلوت کنیم

اینقد خودم بزنه تو گوشه خودم و ،خودم بغض کنه و دلش بگیره و گریه کنه که خودم و خودم قهر کنیم

البته قهرم کردیم..

میدونی چن ماهه خودمو ندیدم؟ جدی جدی قهر کرد رفت..

صبا پا میشدیم باهم درد و دل میکردیم صب بخیر میگفتیم، شبا به بی کسی و تنهایی خودمون میخندیدیم و میشدیم همه کسه هم 

نمیدونم چرا رفت..کجا رفت.چرا تنهام گذاشت. کلی شبه که صداشو نمیشنوم


نویسنده: مصداق


آن چیست که زندگی بدون آن هیچ است؟

به نام خدا


سلام!


ایده ی این متنو همین چند وقت پیش دریافت کردم. ولی امروز بعد از زنگ آخر مدرسه، یه مهر محکم خورد وسط این ایده و من خواستم از تجربیاتم درباره ی چیزی بگم که شاید گفتن این چیزا به نظر یکم خطرناک بیاد، ولی چون فکر میکنم کار درستیه، کار درستو انجام میدم.


The_NEw_WritEr : MOSTAFA

به نام خدا


اولین کلاس انشایی بود که میدیدم بچه های کلاس که توی بعضیاشون یه اپسیلونم احساس پیدا نمیشه دارن بی اختیار برای یه انشا دست میزنن. حتی اون کسایی که تا همین چند دقیقه پیش معلم و درس انشا رو مسخره میکردن. هیچوقت فکر نمیکردم کسی که توی یه جمع حتی 10% هم شهرت نداره، توی 10 دقیقه جمعو به کف زدن واداره کنه. ولی این کارا از بعضیا بعید نیست!


همینجوری!

به نام خدا


سلام!


نمیدونم چطور شد که یهو به دلم زد همینجوری یه مطلب بزارم. یه مطلبی که درباره ی هیچ موضوع خاصی نباشه. دقیقا مثل وبلاگم.  خب نوشتن یه مطلب همینجوری شاید همیجوری نشه و نیاز به فکر کردن داشته باشه. ولی بازم گفتم شاید اگه همینجوری پیش برم و فکر نکم، منطق حرفام بیاد پایین و شاید با پایین اومدن منطق یکم به احساس نزدیک تر شم و با نزدیک تر شدن به احساسم، این چیزی که همینجوری به دلم زده همینجوری هم از دلم بیاد بیرون و متن همینجوریم جورواجوریشو از دست نده!